این است امارات متحده « عربی » !
از بالا مثل مربع ها و مستطیل های سیاهی می ماند کشیده شده بر سطح یک کاغذ کرم رنگ بزرگ .و همینطور که نزدیک تر می شوی مستطیل ها بزرگ تر و بیشتر می شوند . یه عالمه جعبه چوب کبریت کنار هم ! قشنگ مثل ماکت هایی می مانند که در پاساژ ها به اروپایی ها نشان می دهند تا پیشرفت شان را به رخ آن ها هم بکشند . یعنی دقیق دقیق از روی همان ماکت ها ساخته اند ، حتی شاید این برج ها را هم با مصالح مقوائی بلند کرده اند ، چقدر زیاد ! یک نگاه به ساعتم می اندازم . هواپیما طبق معمول با تاخیر به مقصد رسید. اشکال ندارد ، مثل این که شوق دیدن آن ماکت ها از نزدیک سختی ها را آسان می کند مثل همین هواپیما ، گرمای هوا ، آفتاب و ... اما یک مساله است که راحتم نمی گذارد . آن هم تحمل کردن عرب ها و آن دشاشه هایشان در این سه – چهار روز است ، به خصوص در این سفر که مطمئنا همه اش می خواهند پز همان ماکت هایشان را بدهند . ماکت هایی که از کارهای ساختن آن فقط پول خرید مقوایش با آن ها بوده ! پولی که آن هم از نفتی آمده ، که کار استخراج آن هم دست آن ها نبوده ، یکی نیست بگه پس چی دست آن ها بوده !؟
این است دوبی ، در امارات متحده عربی . از فرودگاه که بیرون آمدیم ، نزدیک های ظهر بود و هوا هم خیلی گرم . تاکسی هم که گیر نمی آمد . یعنی بود ها ولی تمام تاکسی ها به رنگ چشم آدم نگاه می کردند و بعد می ایستادند . بالاخره یک تاکسی گیر آوردم و به سمت هتل راه افتادم . راننده یکی از همین هندی ها بود ، تنها حسن شان این است که انگلیسی بلد اند – البته با چه لهجه بی ریختی! – و می توانی چند کلمه ای با هاشان اختلاط کنی . البته انگلیسی را فقط در مواقع لزوم استفاده نمی کنند ، همیشه مشغول صحبت کردن به این زبان اند . با مدیر و دوستان و ... حتی رادیو شان هم که پایگاه اش در دوبی است و آهنگ های هندی پخش می کند نصفه و نیمه به انگلیسی صحبت می کند ،عجب ترکیبی شد دوبی – هند – انگلیس ! کولر را به بالاترین حد ممکن به سمت خودم می چر خانم . . از خیابان ها رد می شویم و با دیدن آن ماکت ها از نزدیک ، کم کم دارد باورم می شود که جنس اینها آهن و سیمان است و نه از مقوا ! راننده بادی در غبغب می اندازد و می گوید یک چهارم جرثقیل های دنیا در دوبی است . همچین می گوید که انگار مال ناف دوبی است و با زحمت های پدر و مادر او دوبی به اینجا رسیده ! ولی راست هم می گوید ، تا چشم کار می کند جرثقیل است و ساختمان های چند صد متری ! یاد شعر شل سیلور استاین می افتم در توصیف نیویورک آنروز که امروز من در مورد دوبی آنرا به کار می برم " اینجا هر روز به جای گل از خاک ، سیمان جوونه میزنه !" اما با یک نگاه به پنجره سمت چپ حرفم را پس می گیرم . همچین گل کاری کرده بودند در بیابان که هلند ش هم که مرکز گل است نمی تواند ! نمی دانم چه جوری توی این شن و ماسه و بیابون این چنین گل کاری می کنند.
بالاخره بعد از یک مدت طولانی به مقصد می رسیم – اینجا هم ترافیک سنگینی دارد ، اصلا این ترافیک از ایدز هم بد تر شده مثل این که ، هیچ جای دنیا نتوانسته اند کنترلش کنند ، حالا شما از تهران چه انتظاری دارید؟- داستانی داشتیم سر این گرفتن کلید اتاق . من نمی دونم چرا این چینی ها فکر می کنند لهجشون خیلی خوشگله ؟
تا به اتاق رسیدم ساک هایم را همانجا دم در گذاشتم و مستقیم رفتم به نزدیک ترین دستشویی . همینطور که در دستشویی نشسته بودم تو فکر همین تکراری ها بودم ، که چی شد که دوبی اینجوری شد ؟ واقعا چه جوری این «کویر بیست سال پیش » به اینجا رسید و همین حرف ها . خوب که کارم تمام شد دستم را بردم تا شلنگ را بردارم ، دستم خورد به دیوار ، شلنگ را پیدا نکردم . اصلا شلنگی در کار نبود که من بخوام پیداش کنم . به کمک آفتابه اختراعی ( قربونه این فرهنگ ایرانی برم که همه جا به درد آدم می خوره !) خودم را شستم و به هر زحمتی بود پا شدم . پشت سیفون نوشته بود :
«American Standard »